يكي ديگرازافكار خطايي كه ما داريم اين است كه دامنه مسئوليتهاي خود را افزايش داده وتمام حوادث و برنامه هايي كه به ما مربوط نيستند را به عهده گرفته و خود را مسئول حوادث ديگران هم ميدانيم.شخصي سازي واحساس سرزنش باعث ميشود كه احساس گناه، خجالت و بي ارزشي كنيد و واقعيتها رابراساس تفسيرهايي خطا درك نماييد.اين افراد به ديگراني كه بهترازآنهاهستند توجه داشته وخود رادرمقايسه با ديگران، كم ونالايق ميدانند.البته اين راهم بگويم كساني هم هستند كه برعكس نفرات قبلي، زمين و زمان را مقصر توقف وشكستهاي خودميدانند وبه نقش خود دراين وقايع هيچ توجهي ندارند.اين دسته هم خود را سرزنش كرده وازهمه بيخودي ميرنجند.

 مثال:

- عیب از من است.

- من بدشانس هستم.

- هرگز هیچ چیز به میل من پیش نميرود.

- من شکست خوردم، چون ازدواجم به بن بست رسید  و طلاق گرفتم.

- همه اش تقصیر من است، دوست داشتنی نیستم، با کسی نمیتوانم صمیمی بشوم.

- وقتي دوستم از من راضي نيست يعني من آدم خيلي بدي هستم.

- او در مقایسه با من هميشه موفق تر است.

- دیگران بهتر از من امتحان دادند.

- علت زندگی زناشویی بد من این است که همسرم منطقی نیست.

- تقصیر اوست که من الان اینگونه احساس میکنم.

- تمام مشکلات من تقصیر والدینم است.

 برخي ديگر افراد هستند كه بجاي اينكه با استدلالهاي منطقي به استقبال حوادث و موضوعات بروند از استدلالهاي احساسي و هيجاني استفاده ميكنند و خود نيز ناآگاهانه اينگونه دريافت را از روي منطق و واقعيت ميدانند. آنها وقايع را احساسي قضاوت ميكنند و هميشه دچار سوءتفاهم ميشوند. معمولاً‌احساسات منفي را عين واقعيت دانسته و نميتوانند فرقي ميان واقعيتهاي بيروني و واقعتيهاي دروني قائل شوند. احساس خود را آميخته با تفكرات نموده و نامش را واقعيت ميگذارند. اما اين واقعتيها تنها براي خودشان حقيقت داشته و كسي نميتواند دنياي آنها را باور كند. اين افراد ميگويند چون من حس منفي در مورد چيزي دارم پس بايد انجام نگيرد يا شگون نداشته و حتماً با شكست مواجه ميشود و برخي ديگر نيز ميگويند چون من اين حس را داشتم اين حادثه رخ داد و حتي خود را تا حد پيشگو توصيف ميكنند؛ مثل قانون اغراق آميز جذب! اين افراد با احساسات خود ميخواهند دلايلي براي دریافتهای ذهني خود بياورند و آن را واقعيت ميدانند. بجاي اينكه بگوييد: احساس ميكنم شكست ميخورم، پس حتماً شكست ميخورم؛ بگوييد: درست است كه در زندگي چند بار شكست خورده ام ولي اينها دليل بر اين نيستند كه من آدم شكست خورده اي هستم.

 مثال :

- از سوار شدن در هواپیما وحشت دارم، چون پرواز با هواپیما بسیار خطرناک است.

- احساس گناه میکنم، پس باید آدم بدي باشم.

- خشمگین هستم، پس معلوم میشود با من منصفانه برخورد نشده است.

- چون احساس حقارت ميکنم، معنایش این است که فرد خوبي هستم.

- احساس نومیدي ميکنم، پس حتما باید نومید باشم.

- احساس ميکنم احمق هستم، پس واقعا احمق هستم .

- احساس افسردگی میکنم و این یعنی ازدواجم به بن بست خورده است.

 افراد ديگري هستند كه مسائل را يا اينقدر بزرگ ميكنند كه به خود پريشاني و استرس ميدهند يا اينقدر كوچك مي انگارند كه همه چيز را دست كم ميگيرند. اين افراد تحت تأثير يك حادثه منفي تمام واقعيت را ناديده گرفته و بر اساس آن قضاوت ميكنند. آنها معمولاً تواناييها و پيشرفتهاي ديگران و جنبه هاي مثبت را كوچك شمرده و برعكس، مشكلات و نگرانيهاي خود و جنبه هاي منفي را بزرگ جلوه ميدهند. اين افراد از اشتباهات و حوادث، هيولايي هولناك براي خود ميسازند اما در برابر وقايع مثبت و موفقيت آميز در تعريف، تحسين يا تصور، خساست به خرج ميدهند و كار را بي ارزش و كوچك جلوه ميدهند. از اين جهت همواره احساس حقارت و كم ارزشي دارند. ميتوان شكست نفسي را نيز از اين نمونه ها دانست. البته گاهي هم اين افراد موفقيتهاي ديگران را جزو شانس دانسته و شكستهاي ديگران را شايسته و حق آنها دانسته و از آن طرف، موفقيتهاي خود را بخاطرشايستگي خود و شكستهاي خود را از روي بدشانسي يا حق خوري ميدانند.

 مثال:

- با پیش آمدن کوچکترین مشکلی در زندگی زناشوئی آن را خیلی بزرگ جلوه داده و فراموش میکنید که بین شما و همسرتان عشقی وجود دارد که از مشکلتان بسیار بزرگتر است.

- همه تشويقهاي یك مراسم با ارزش را فراموش میکنید و فقط تحت تاثیر یك اتفاق بد ولی بسیار جزئی خود را رنج میدهید.

- یك بیماري کوچك کل زندگی شما را تحت الشعاع قرار میدهد.

+ این مطلب همچنان ادامه خواهد داشت +


مرور بخش اول: خطاهای فکری (۱)