براي اينكه خطاهاي فكر خود را بشناسيد لازم است بدانيد چه در ذهنتان ميگذرد. بسياري از مردم علاوه بر اينكه نميدانند چه در ذهنشان ميگذرد نميدانند چه تأثيراتي نيز افكارشان در محيط پيرامون آنها دارد. يكي از روشهايي كه مراجعين را در مورد افكارشان آگاه ميسازم به چالش كشيدن و آزمونهاي علمي است. بسياري فكر ميكنند كه دنيا با احساسات آنها عوض ميشود! به من ميگويند چرا من وقتي حالم خوب است همه با من خوب رفتار ميكنند و وقتي حال خوبي ندارم هيچكس با من بخوبي رفتار نميكند!

 وقتي شما احساسات و افكار دروني خود را كه معلوم نيست چگونه و طبق چه واقعيتهايي از كودكي تا امروز وارد ذهن خود نموده ايد و تبديل به باور و واقعيت نموده ايد به دنيا نگاه ميكنيد وقتي خوب هستيد همه چيز را خوب حس ميكنيد و در واقع اين ما هستيد كه داريد واقعيت را با حس و حال خود تعريف ميكنيد و تغيير ميدهيد؛ پس وقتي من بد هستم دنيا را بد ميبينم نه اينكه دنيا بد ميشود! اينگونه برخورد با دنياي اطراف، در آدمهاي مضطرب و پر استرس و خيالباف بيشتر ديده ميشود. از اين جهت، آنها چيزهايي را مي بينند و حس ميكنند و مبناي واقعيت و قضاوت خود قرار ميدهند كه اصلاً‌ وجود خارجي نداشته و تنها زاييده ذهن و احساس آنهاست.

 وقتي ميگويم: چرا اين فرد را براي ازدواج انتخاب كرديد؛ ميگويد: حس ميكردم آدم خوبي است! وقتي ميگويم: چرا از اين فرد بدتان مي آيد؛ ميگويد: چون حس ميكنم ميخواهد به من ضربه بزند! آدمهايي كه اينگونه در دنياي حس و ذهنيت قرار دارند به سرعت از مسائل ناراحت شده يا وابسته و يا از چيزي متنفر ميشوند. اينقدر خود را زير بار برچسبهاي منفي ميگيرند كه ديگر نميتوانند بطور واقعي و علمي با موضوعات برخورد نمايند. اگر با تفكر منطقي آشنا باشيد ميتوانيد خطاهاي شناختي خود را پيدا كنيد زيرا بنظر ميرسد اكثر افسردگيها، اضطرابها، خشونتها و قضاوتهاي غيرواقعي در ارتباط با خطاهايي باشند كه ما در شناختن واقعيت داريم.

 برخي آدمهايي كه اينگونه فكر ميكنند دچار مطلق گرايي و يا كمال گرايي منفي ميشوند. آنها جهان را به دو گروه خوب و بد و سياه و سفيد تقسيم ميكنند و براي قضاوت هر كس چند دسته ذهنيت مطلق سياه و سفيد دارند. لذا آنها فكر ميكنند كه آنچه من دوست دارم و ميخواهم خوب است و پسنديده و آنچه دوست ندارم و نميخواهم بد است و اصلاً‌ حرام! او ميگويد:هركس خوشبخت نباشد، حتماً‌ بدبخت است و اگر خوب نباشد، حتماً بد است! يك فرد كمال گرا نيز عقيده دارد كاري كه بطور مطلق كامل نيست، حتماً ناقص و بي فايده است. آنها نميتوانند به راههاي ديگري براي حل مسائل خود فكر كنند و متعصبانه روي راه و روشهاي قبلي و بنظر كامل خود اصرار دارند. اين افراد در رابطه با ديگران نيز تنها كساني را قبول ميكنند كه خيال ميكنند كاملاً بي عيب و نقص بوده يا مانند خودشان هستند. زيرا همه چيز بايد كامل و عاري از عيب باشد! در حالي كه ما در جهاني از علم و واقعيت زندگي ميكنيم كه مفاهيم، نسبي و در حال تغيير هستند و چيزي كاملاً سياه يا كاملاً‌ سفيد وجود ندارد و براي رد يا قبول يك نظريه صدها فرضيه وجود دارد.

مثال:

 -  همیشه مرا تحقیر میکند.

- هیچکس مرا دوست ندارد و من بد و غلط و گناهکار هستم.

- هیچ وقت فکر نميکند که من هم احساس دارم.

- باید فلان ماشین را داشته باشم یا اصلا هیچ ماشینی را نمیخواهم.

- اگر از اهداف و معیارهاي شخصی ام باز بمانم نباید خودم را ببخشم.

- براي اینکه ارزشمند باشم، باید در همه کارهایم موفق گردم.

- اشخاص مرا به عنوان یك انسان آسیب پذیر قبول نمیکنند.

- باید همیشه بکوشم تا شاد و خوشبخت باشم، احساسات منفی ام را کنترل کنم و هرگز احساس نگرانی و افسردگی به خود راه ندهم.

- باید همسر کاملی پیدا کنم و همیشه واله و شیداي او باشم.

- زن و شوهر با هم مشاجره نمیکنند و بر هم خشم نمیگیرند.

- بی تناسب هستم، زیرا کمی اضافه وزن دارم، پاهایم چاق است، صورتم جوش زده است.

- چون او را دوست دارم او هم بايد مرا دوست داشته و قبول كند.

افرادي ديگر هستند كه بر اساس يك الگوي منفي تمام رويدادها را قضاوت ميكنند و آن را به تمام شرايط مشابه تعميم ميدهند. آنها بسادگي احتمال يك درصد وقوع حادثه اي را صددرصد ميدانند و هر حادثه منفی كوچك را شکستی كامل و بزرگ تلقی ميکنند. آنها با بدبيني به تمام اتفاقات زندگي نگاه كرده و تنها محدوديت، نداري و بدبختي را ميتوانند ببينند. كلام آنها پر از قوانين مطلق و بايد و هميشه، هيچ وقت و هرگز است. اين افراد عادت كرده اند براي خود الگوهايي ذهني ساخته و عادت كنند به هر موضوع و هر حادثه در حال و آينده يكجور نگاه كرده و طبق پيش فرضهاي قديم قضاوت كنند. هميشه خود را در برابر تغييرات آينده ضعيف و متزلزل جلوه داده و هر چيزي را در آخرين حد و شدت خودش تصور ميكنند.

مثال:

- چون در امتحان اول خود در درس ریاضی، ضعیف کار کرده ام، نمیتوانم در درس فیزیك هم خوب باشم.

 - چون دوستانم از دست من خشمگین بودند، آنها مرا دوست نخواهند داشت و حاضر نخواهند بود کاري را با من انجام دهند.

 - این اتفاق همیشه براي من پیش می آید، انگار من خیلی جاها شکست میخورم.


+ این مطلب ادامه خواهد داشت...