...بیزارم از هرکس و هر چیزی که شأن آدمی را تنزل دهد ، و بیزارم از هر کس و هر چیزی که بخواهد از خرد او ، اعتماد به نفس او  و از چالاکی اش بکاهد . چون نمی پذیرم که خرد همواره در کنار کُندی و بی اعتمادی باشد . از این روست که می پندارم کودکان ، اغلب از خرد و فرزانگی بیشتری برخوردارند تا پیران .آدمی همیشه پویا بوده است و جنین نبوده ؛ تنها با طرد گذشته و راندن هر آنچه دیگر کارآیی ندارد به گذشته است که پیشرفت امکانپذیر میشود . اما شما به هیچ روی نمی خواهید به پیشرفت ایمان بیاورید . میگویید : " آنچه بوده ، همان است که خواهد بود " من میخواهم چنین بیاندیشم که آنچه بوده ، همان است که دیگر نخواهد توانست باشد . بشر رفته رفته خود را از قید آنچه تا چندی پیش محافظتش می کرد و از این پس مایۀ اسارت اوست ، خواهد رهاند و ...

تنها جهان نیست که باید تغییر یابد ؛ انسان نیز باید دگرگون شود . این انسان نو باید از کجا سر در آورد ؟! باید بتوانی او را در خود بیابی ؛ او را در خود بیاب . یارای آن را داشته باش همانکه هستی بشوی . در هر موجودی امکاناتی شگفت انگیز هست . از نیرو و جوانی خویش مطمئن باش . بیاموز که بخود پیوسته بگویی : " این امر تنها به من بستگی دارد "بیشتر رنج های ما ، نه مقدرند و نه ناگزیر . و تنها از وجود خود ما سرچشمه می گیرند . و اما دربارۀ رنج هایی که هنوز نمی توانیم از چنگشان بگریزیم ، اگر بیماری و درد هست ؛ درمانش نیز هست . هیچ چیز نمی تواند مرا از این اندیشه باز دارد که جامعۀ بشری ، می تواند نیرومندتر ، سالم تر و بنابراین شادمانه تر باشد . و مسئولیت تقریباً همۀ دردها و بدی هایی که از آنها در رنجیم ، به گردن ماست .

عطشهای فرو ننشانده ، امیال ارضاء نشده ، لرزه ها، انتظارات عبث ، خستگیها ، بیخوابیها ...آه ! ای دوست ، کاش از همۀ اینها بدور باشی ! چقدر دلم می خواست شاخه های همۀ درختان میوه دار را بسوی دستان و لبانت خم کنم . چقدر دلم میخواست دیوارها را فرو بریزم ، سدها و بندهایی که با انحصار طلبی حسودانه ای بر رویشان نوشته است : " ورود ممنوع ملک شخصی " را از سر راهت بردارم و سرانجام بتوانم کاری کنم که تمامی پاداش رنجت به تو بازگردد . سربلندت کنم و مجال دهم که قلبت نه از کینه و اشک ، بلکه از عشق سرشار گردد . آری سرانجام بگذارم که همۀ نوازشهای نسیم ، روشنایی خورشید و هر گونه دعوت به خوشبختی ، به آستان تو ره یابد .