"تــــو" که هستی!؟
امروز در پايان يك سفر دور روزه كه داشتم؛ با يكي از نزديكان در مورد زندگي او كه بي لذت در فداكاري محض گذشته است گفتگو مي كردم. او كاملاً تسليم سرنوشت بود! و خوشبختي و خوشحالي خود را در به ثمر رسيدن فرزندانش مي ديد. فرزنداني كه از نظر او و همسرش آنطور كه بايد نتوانسته اند تنديس آرزوهاي او و همسرش باشند! وقتي من با او از دنياهاي ديگر سخن مي گفتم حس مي كردم اصلاً او نسبت به دنياهاي ديگر آگاه نيست. و باور ندارد مي تواند هنوز هم هويتش را تغيير دهد. او مانند ماهي عيد مي ماند كه فكر مي كند دريا همين آب درون تنگ است! او واقعيت را پذيرفته و دست روي دست گذاشته تا به قول خودش اين چند سال پاياني هم سپري شود. به او گفتم بيست سال پيش هم دست روي دست گذاشته بودي تا اين سالها برسد حالا هم همينطور و اين قصه ادامه دارد! چرا باید ما تبدیل به فرزندان خود شویم؟! چون آنها را به دنیا آورده ایم حق داریم جای آنها باشیم!؟ حالا او كه خودش از جواني اش حسرت به دل دارد مي خواهد فرزندانش به زور، ادامه گر راه او و بهتر از او باشند. در حالي كه هر آدمي بر طبق ديسيپلين و ظرفيت خود مي تواند باشد و نمي تواند جاي كسي ديگر باشد يا ديسيپلين كسي ديگر را اطاعت كند. اصلاً چرا ما خود را صاحب و مالك آدمهاي ديگر مي دانيم و مي خواهيم آرزوهاي ما در ديگران تعبير گردند. چقدر تو مالك خودت هستي!؟ كه حالا مي خواهي مالك ديگران هم شوي. چقدر در زندگي ات قوانین خودت را اجرا كرده اي و دستخوش آرزوها و خواسته هاي پدر و مادرت نشده اي!؟ چقدر خودت بوده اي؟! چقدر همرنگ جماعت، مقلد دوستانت شدده اي؟! ناگهان سالهايي مي گذرد و به خود مي آييم كه مي بينيم اينكه در ما دارد زندگي مي كند با ما غريبه است. اين ما نيستيم كه زندگي مي كرده ايم. تنها شبهي از توهمات و روياهاي ديگران... توده اي نا شناخته كه تنها نامي در يك شناسنامه است.
راه خودت، روياهاي خودت را داشته باش. حتي اگر بطرزي حماقت آور، ناممكن بنظر برسند! سرنوشت را بدون تلاش نپذير. دست روي دست نگذار. نتيجه ها را خودت ترسيم كن و تا لحظه ي آخر از تلاش باز نايست. دنيا نمي ايستد تا ببيند تو چه در دل داري. دنيا به عمل تو پاداش مي دهد نه به آرزوهاي تو و نه به آرزوهاي ديگران... همين حالا همين لحظه دست به كار شو. به روياهايت جامه ي عمل بپوشان. از چه مي ترسي!؟ چه از دست خواهي داد؟! تا لحظه ي پايان مسابقه، تو مي تواني نفر اول باشي. اين را باور كن. چرا زود دست از عمل برمي داري؟! چرا به قسمت و تقدير، اعتقاد پيدا مي كني!؟ كه دلت را خوش كني؟!
برخي آدمها بدون اينكه واقعاً تلاشي بكنند وقتي به جايي نمي رسند؛ آن را حكمت روزگار مي دانند! خوب دقت كنيد: ما گاهي اوقات خيلي خود را فريب مي دهيم. وقتي انرژي مي گذاريم براي يك آرزو، فكر مي كنيم داريم تلاش مي كنيم! و در جواب اين سئوال كه چرا نشد؟! نرسيدي!؟ مي گوييم: خواستم نشد! حتماً حكمتي در كار بوده است! گاهي هم تلاش مي كنيم ولي بي هدف و در تاريكي تكاپو مي كنيم. عمل بايد در جهت ديسيپلين تغيير ما و متمركز باشد. از روي آگاهي باشد. براي خودت و با خودت زندگي كن. دوستت را دوست بدار اما خودت را بخاطرش عوض نكن. او اگر ترا دوست مي دارد؛ هويت ترا انتخاب كرده و ذات ترا پذيرفته است. مسير زندگي ات، راهت را خودت انتخاب كن. ما كساني را مي شناسيم كه قادر نيستند حتي پيراهني را خود به تنهايي انتخاب كنند و بايد حتماً كسي برايشان نظر بدهد. رشته ي تحصيلي اشان، همسرشان، حتي غذايي كه مي خورند... وقتي راه از خودت باشد اگر هم نرسيدي چيزي از دست نخواهي داد. زيرا از خودت دريغ نكردي. هر چه بيشتر به شناخت خود نزديك شويم؛ بيشتر براي اين شناسه، حق انتخاب قائل خواهيم شد.
به من بگو: "تـــو" كه هستي!؟ كسي كه در تو حرف مي زند و جاي تو نشسته، كيست!؟ او را پيدا كن. حتی رسوایش کن! اوست كه فرمانرواي احساسات تو شده است. او را پس بزن و وقتي خودت را تعريف مي كني حواست باشد از چه جمله هايي استفاده مي كني. گاهي ما با تعريف آرزوها و روياهاي خود، شخصيت خود را تعريف مي كنيم. و فكر مي كنيم اين تعريف درستي از هويت ماست. مثلا مي گوييم من مي خواهم فلان كس شوم! يا من شبيه آن آدم هستم! با ذكر آرزوهاي خود، به تعريف خود مي رسي! دست خودت هم نيست. وقتي سالها در يك قالب خاص فرو مي رويم ديگر باورمان مي شود كه آن آدم هستيم. خود را فريب داده ايم. خيال رنگ واقعيت پيدا كرده است اما حقيقت نيست! فكر مي كنيم با داشتن كسي يا برخوردار بودن از موقعيت يا وسيله اي خوشبختي به ما روي مي آورد. بيهوده نگرد كه خوشبختي را در بيرون از خودت داشته باشي. همه چيز در درون توست. نه كسي مي تواند ضامن خوشبختي و آرامشت باشد نه تو مي تواني مالك اين حس در كسي باشي.
آزاد باش و آزادي را براي همه بخواه. به ديگران انگيزه بده اما مرزبان آنها مباش. بگذار هر كس با شمشير خودش بجنگد. و هر كس مالك روياهاي خود باشد. از آنكه هستي لذت ببر و تلاش كن آن شوي كه در روياهاي شخصي ات است. حالا "تــــــو" كه هستي!؟ اين بار بگونه اي ديگر خودت را تعريف كن. بازآفريني كن.