شدن یا داشتن ؟!
در روابطم با افراد زیادی برخورد داشته ام که یا دچار فروتنی بیش از حد هستند و یا اینکه اینقدر خود را دست کم میگیرند که تن به هر ذلتی میدهند! این افراد معمولاً دوست ندارند حرفی از نقاط قوت آنها زده شود زیرا فکر میکنند شخصیت حقیقی آنها ارزش زیادی ندارد. این احساس بی لیاقتی سالها با این افراد وجود دارد. آنها گمان میکنند که شانس و شرایط است که میتواند بیشتر پیروزیهای آنها را توضیح دهد و موفقیتهایشان ربطی به نقاط قوت آنها ندارد. شما معمولاً به زمزمه های ذهنی گوش میدهید که مانع از قضاوت بهتر از شخصیتتان میشود. در نقطه مقابل افرادی دیگر هستند که در هوای داشتن مدارکشان خود را گم کرده اند و هنوز ناشکفته مانده و در کارشان آدمهایی ناموفق هستند.
من وقتی از دیگران میخواهم توانایی های خود را برشمرند؛ آنها به ندرت به استعدادهای طبیعی خود اشاره میکنند و بیشتر در مورد چیزهایی صحبت میکنند که در طول زندگی جمع کرده اند. چیزهایی مثل گواهینامه ها، دیپلمها، تجربه ها و جایزه ها. بسیاری در قالب استاد دانشگاه، دکتر، مهندس و یا مدیر فرورفته اند. آنها این مدارک را اثبات کننده پیشرفت خود میدانند! بنظر میرسد احساس عدم امنیت باعث میشود نقاط قوت خود را نبینیم و البته بر خلاف آن رضایت بیش از حد نیز، مانع پیشرفت شما خواهد بود. نکته مهم این است که اگر بخاطر ترس از اینکه دستاوردهایی اندک بدست آورده ایم به دنبال نقاط قوت خود نباشیم، از جنبه های شگفت انگیز توانایی های خود بی خبر خواهیم ماند. ما هر روز با نقاط قوت خود از خواب بیدار میشویم و اما ناباورانه و ناامید به دنبال داشتن چیزیهایی از بیرون هستیم. این نقاط قوت اینقدر براحتی در دسترس ما هستند که دیگر به چشم ما ارزشمند جلوه نمیکنند! یعنی به خود عادت کرده ایم. خیلی از استعدادهای ما چون روزانه و بی اختیار انجام میشود، حس نمیشود که داریم کاری ارزشمند انجام میدهیم. از این جهت من وقتی از عملکرد برخی افراد تعریف میکنم آنها میگویند مگر همه اینطور نیستند؟! اینگونه بودن برای آنها آسان و اشکار و امری واجب شده است. در واقع این رفتارها وارد ذهن ناخودآگاه آنها شده است. شما وقتی خودتان یکی از اشیای درون یک تصویر هستید نمیتوانید آن تصویر را ببینید. عملکرد شما با نقاط قوتتان نیز اینگونه شده است.
تمام تلاش من در اینجا بخاطر این است که شما را بر ذهن ناخودآگاهتان مسلط نمایم. همان ذهنی که کنترل اکثر رفتارتان را بدست دارد و شما فکر میکنید اینها کارهایی بدیهی و واجب است. واکنشهای ناخودآگاه شما منحصر بفرد هستند. همین عکس العملهاست که شما را با شخصی دیگر متفاوت میکند و باعث خارق العاده بودنتان میشود. هر چه بیشتر شما کنترل و هدایت استعدادهای خود را بدست بگیرید به حالت تکامل بیشتر نزدیک میشوید. بعد از آن، هم عملکردی عالی خواهید داشت و هم حس کامیابی و رضایت خواهید شد. گاهی اوقات تمرکز و کار روی یکی از استعدادهایتان بی توجه به سن شناسنامه ای، شما را یکباره برجسته و موفق میسازد. اصلاح حتی یک الگو بصورت یک توانایی حقیقی، آزمونی برای خودآگاهی و تدبیر شما خواهد بود. اصلاح الگوهای غلط رفتاری و کشف و پرورش استعدادها به تمام عمر می ارزد! بجای سئوالهای مکرر اینکه دیگر چه چیزی میتوانم داشته باشم؟ بپرسید چگونه میتوانم کسی دیگر بشوم؟ حرص جمع کردن و داشتن ما را از تغییر در راه اهدافمان باز داشته است. بخاطر همین است که سالها به هر دری میزنیم تا به هدفی برسیم و وقتی رسیدیم هیچ احساس رضایتی نداریم و تازه میفهمیم تمام عمر بیهوده تلاش کرده ایم و ما برای این هدف ساخته نشده ایم! یک هدف وقتی درست انتخاب شود و شما نیز درست حرکت کنید در مسیر شما را متحول میکند و اگر مشاهده کردید هر روز دارد حالتان بدتر میشود، شک کنید! شما باید به هدف تبدیل شوید نه اینکه فقط هدف را داشته باشید! اگر در زندگی شکست خورده اید و متوجه شده اید هدفی که داشته اید برایتان مناسب نبوده است سریع مسیر را تغییر دهید. برخی بخاطر لجاجت، حسادت و یا رقابت، گویی خجالت میکشند بگویند اشتباه انتخاب کردم باید از مسیری دیگر بروم و تا آخر عمر بر هدف غلط خود پافشاری میکنند. در واقع وقتی زمین میخورند تا آخر عمر سینه خیز راه میروند! بماند که برخی دیگر هم روزانه هدفهای خود را بخاطر دیگران عوض میکنند! اگر ما همیشه نیز الگوی رقابت داشته باشیم ممکن است باختن برای ما شکست محسوب شود و احساس ترس داشته باشیم.
چرا اینطور است؟! خیلی از ما واقعاً خود را نمی شناسیم و در زندگی به دنبال استعدادهای دیگران بوده ایم تا اینکه روی خود برنامه ریزی کنیم. یکی از مواردی که من همیشه در روابطم با دیگران به آن توجه میکنم برجسته سازی نقاط قوت افراد است. گاهی اوقات سرزنشهای سرکوبگرانه فردی، خانوادگی و اجتماعی اینقدر به ما تزریق شده است که دیگر باورمان نمیشود کلید موفقیت درون خود ما نهفته شده است. همیشه در بیرون دنبال چیزی میگردیم که بهترین نمونه خام آن درون ماست. به یک نکته ظریف دقت کنید خیلی از ما ممکن است از مدرک روانشناس یا دکتر یا مهندس داشته باشیم اما چون در حین تغییر و فرایند کسب مدرک، استعدادهای خود را نیافتیم و در واقع به چیزی دیگر تبدیل نشدیم و فقط چیری مثلا یک عنوان دانشگاهی به ما آویزان شده است نتوانسته ایم بدرستی رشد کنیم. ما باید از بودن به شدن تبدیل شویم نه اینکه فقط چیزی را داشته باشیم. لزوم داشتن چیزی از بیرون هویت شما را تغییر نخواهد داد. از این جهت، اکثر روانشناسانی که در مسیر مدرک، خود را پرورش نداده اند در زندگی خود بسیار ناتوان عمل میکنند. البته این امر علم آنها را کتمان نمیکند. با یک فرد آگاه از استعدادهای خود صحبت کنید و برای نقاط قوتتان برنامه ریزی کنید. اگر هنوز شغلی ندارید ببینید در چه قسمت بیشتر قوی هستید و شغلتان را بر آن اساس انتخاب کنید و اگر مجبور به انتخاب شغلی هستید و یا اینکه در حال حاضر شغلی دارید که نمیتوانید آن را تغییر دهید؛ دقت کنید که کدام قسمت از استعدادهای خود را میتوانید در کارتان بروز دهید و تقویت کنید تا باعث رشد کاری اتان شود و بتوانید حداقل ترفیع رتبه بگیرید. در مطالب آینده بیشتر به مباحث هویت شناسی و خودشناسی خواهم پرداخت.