ايجاد تغييردرزندگي ممکن است کمي ترس آورباشد وبا وجوداينکه عميقاًميخواهيدعنان سرنوشت خودرا دردست بگيريد،بازهيچ کاري نميتوانيداز پيش ببريدچون ازايجاد آن تغييروحشت داريد.چراماهمیشه دربرابر دنیاهای تازه وافرادجدیدمقاومت میکنیم.چرافکرنمیکنیم شاید دنیایی دیگرهم وجود داردوباورکنیدمیتوانید کسی دیگرهم باشیدباهویتی تازه؟!اگرتنهایک باردنیای تغییروناشناختگی راعمیق وعاشقانه تجربه کنید؛ هرگزنخواهید خواست به دنیای گذشته برگردید.

1- ترس از ناشناخته ها

ترس از ناشناخته ها باعث ميشود افراد نتوانند از فرصتها استفاده کرده و در موقعيت هايي که چندان خوشايندشان نيست باقي بمانند.هر موقع صحبت از تغيير پيش مي آيد، مردم به گفتن "چه پيش خواهد آمد" مي افتند. اگه اشتباه کنم چي ميشه؟ اگه بدتر از اينکه الان هست بشه، چي ميشه؟ اگه شکست بخورم چي ميشه؟با خودتان فکر ميکنيد موقعيتي که الان داريد بهتر است و به همين خاطر همه ايده ها و افکار تازه براي تغيير را در ذهنتان دفن ميکنيد و فکر ميکنيد بايد همين جايي که هستيد باقي بمانيد. گوي شيشه اي هم نداريد که پيش بيني کنيد در آينده چه روي ميدهد، به همين خاطر نميتوانيد مطمئن باشيد که نتيجه کارتان چه خواهد شد. از آنچه که الان داريد مطلعيد و با خودتان ميگوييد اين که داريد چندان هم بد نيست. درست است؟ ترس از ناشناخته ها يکي از مهمترين دلايلي است که افراد را ازايجاد هر نوع تغيير مثبت در زندگيشان باز ميدارد. اگر ذهنتان را آزاد بگذاريد،تا هر وقت که بخواهيد برايتان تصورات منفي خلق ميکند.اما کمي در موردش فکر کنيد. شما توانايي فکر کردن به بدترين چيزهايي که ممکن است اتفاق بيفتد را داريد، پس چرا از اين انرژي خود براي تصور بهترين چيزهايي که ممکن است اتفاق بيفتد استفاده نميکنيد؟! فقط بايد تمرکز کنيد. وقتي شانس اين هم وجود دارد که نتيجه کارتان خوب باشد، چرا وقتتان را براي فکر کردن در مورد اتفاقات بد هدر ميدهيد؟! هر انتخابي که بکنيد، فرصت هاي جديدي پيش روي شما ميگذارد. فرصت هايي که حتي فکرش را هم نمي توانستيد بکنيد. به نظر من هيچ انتخابي نادرست نيست، فقط فرصت هايي که به واسطه آن انتخاب براي ما پيش مي آيد با هم متفاوت هستند.اگر انتخابهاي خود را مهيج و باارزش بدانيد، تجربه ناشناخته ها برايتان ساده تر خواهد شد. فقط بايد تصميم بگيريد که چه کاري را ميخواهيد در حال حاضرانجام دهيد. يادتان باشد انتخاب غلط وجود ندارد. آيا اين طرز تفکر باعث نميشود احساس بهتري به اين تغيير داشته باشيد؟

۲-عدم اطمينان به خود

وقتي در نظر داريد که تغييري در زندگيتان ايجاد کنيد، ترديد داريد که آيا واقعاً از عهده آن برمي آييد يا نه. در اين موقعيتها همه چيز بزرگتر و دشوارتر از آنچه که هست به نظر ميرسد و وقتي به آن نگاه ميکنيد به نظرتان کار بسيار سختي مي آيد. معمولاْ از خودتان ميپرسيد، "چه کسي ميتواند اين کار را انجام دهد؟ من که نميتوانم کار خيلي دشواري است."اگر بخواهيد چيزهاي بزرگ به دست آوريد يا حتي فقط به آرامش دروني برسيد، بايد بتوانيد از آن قلمرو آرامش خود بيرون آمده و چيزهاي جديد را امتحان کنيد. اگر موفق هم نشويد، حداقل تلاشتان را کرده ايد و تا آخر عمرتان افسوس نميخوريد که چرا آن قدم را در زندگي برنداشتيد. با امتحان کردن چيزهاي تازه، دانشتان هم بيشتر شده و چيزهاي جديد ياد ميگيريد که در آينده به دردتان خواهد خورد و از اينکه توانسته ايد در يک موقعيت ديگر هم موفق شويد،اعتماد به نفستان بالا ميرود.

3. تنها حس کردن خود و تقلا براي تصميم گيري

گاهي اوقات وقتي موقعيتهاي دشوار در زندگي پيش مي آيد، احساس ميکنيد که تنها آدم روي زمين هستيد که بايد اين تصميم را بگيريد. فکر ميکنيد براي اطمينان از اينکه کار درستي را انجام ميدهيد نياز به حمايت و اطمينان افراد ديگر داريد. نظر همه را ميپرسيد تا مجبور نباشيد به تنهايي تصميم بگيريد. هميشه سخت ترين قسمت گرفتن تصميم، تقلا و عذاب دادن خود براي گرفتن آن است. آنقدر به خودمان فشار مي آوريم که هم خودمان و هم افراد دور و برمان را حسابي خسته و بيمار ميکنيم و وقتي با هزار زور و تقلا تصميم نهايي را مي گيريم، احساس ميکنيم که باري سنگين از روي دوشمان برداشته شده و از تصميمي که گرفته ايم احساس آزادي و هيجان ميکنيم. اما آن بخش تقلا براي تصميم گيري است که ممکن است از ادامه راه دلسردتان کند. به اين خاطر به نفعتان است که هرچه سريعتر تصميمتان را گرفته و کارتان را جلو ببريد.

4. تصور اينکه فقط يک انتخاب داريد

گاهي اوقات وقتي براي گرفتن يک تصميم بزرگ و مهم تلاش میکنيد، اگر نخواهيد که وضعيت موجود را قبول کنيد فکر ميکنيد که فقط يک انتخاب پيش رويتان است.مثلاً يا بايد در شغلي که از آن متنفريد باقي بمانيد،يا اينکه از آن بيرون بياييد و بيکار باشيد و تصورات ديگري هم که پشت اين مسئله مي آيد:من تا آخر عمر بيکارميمانم و هيچ کاري گيرم نمي آيد و بايد از گرسنگي بميرم. چون انتخاب ديگري پيش رويتان قرار نگرفته، فکر ميکنيد که فقط يک انتخاب داريد.اما واقعيت اين است که انتخابهاي ديگري هم برايتان وجود دارد. فقط کافي است کمي فکر کنيد تا ليستي از راه حل ها جلوي رويتان سبز شود.

5. توجه به مسائل ظاهري

مشکل ديگري که براي ايجاد تغيير براي اکثر افراد پيش مي آيد اين است که براي تعريف هويت و ارزشمان، به مسائل ظاهري و بيروني توجه ميکنيم (اينکه کارمان چيست، دارايي هايمان چقدر است، درآمد ماهيانه مان چقدر است و...) اگر آخرين مدل تلويزيون را نداشته باشيم، احساس ميکنيم که در زندگي شکست خورده هستيم. براي از دست دادن همه ثروتمان نميتوانيم ريسک کنيم. چون اين دارايي و ثروت ماست که هويت ما را تشکيل ميدهد. مردم معمولاً از کارمان سؤال ميکنند و همين باعث ميشود که شغلمان هم جزیي از هويتمان باشد.اما چيز ديگري که بيشتر بايد به آن توجه کنيم، ارزش روابطمان با ديگران است و اينکه چطور ميتوانيم به آنها کمک کنيم. وقتي به بقيه کمک ميکنيد(قدرداني آنها را ميبينيد و خودتان حس ميکنيد که مفيد واقع شده ايد) احساس خوبي به شما دست ميدهد و اين لذت بسيارعميق تر از لذتي است که از خريد آخرين دستگاه تلويزيون عايدتان ميشود و اينکه یک زندگي داشته باشيد که خودتان از آن لذت ببريد،بسيار مهمتر از ادامه دادن به شغلي است که از آن تنفر داريد. چيزي که من از آن اطمينان دارم اين است که موقع مرگ چيزي که به ياد ما ميماند، آخرين ماشيني که رانديم يا خانه بزرگي که درآن سکونت داشتيم نيست، اين روابطمان با ديگران است که هميشه در ذهن ما ماندگار خواهد بود.

6. در بند کردن خود به خاطر مسائل مختلف

به همراه توجه به مسائل ظاهري و بيروني، اين واقعيت مي آيد که ما به داراييها و مقام و قدرتمان بعنوان يک منبع اطمينان و امنيت نگاه ميکنيم. مردم عادت دارند در شغلهايي که از آن متنفرند بمانند و مدام با خود ميگويند که تا وقتي که از تمام مرخصي هايم استفاده کردم اينجا مي مانم يا تا وقتي حقوق بازنشستگيم را گرفتم مي مانم. اما اين فقط در ذهن آنهاست، درعمل هيچوقت آن روز نخواهد آمد. آيا وقتي 80 سالتان شد خوشحال خواهيد بود که همه عمرتان را در کاري که از آن نفرت داشتيد به خاطر چند روز مرخصي تلف کرديد؟ همين فکرهاست که باعث ميشود مدتي طولاني اسير موقعيتهايي شويم که به هيچ وجه از آن راضي نيستيم.

7. لازم نيست خودتان را با هر اتفاقي که مي افتد، تطبيق دهيد

بدترين قسمت ترس ازتغييرآنجاست که ميتوانيد براي هرچه که اتفاق بيفتد،خودتان راهماهنگ کنيد.اينطوري کمي از ترس آن هم ريخته ميشود.واقعيت اين است که اين راه زندگي بسيار وحشت آورتراست چون احساس نميکنيد که اتفاقاتي که برايتان مي افتد دراختياروکنترل شماست وهميشه ازاين ميترسيد که چه اتفاقي خواهد افتاد.اگراين جرات راداشته باشيد که درمواقع لزوم،تغييري به زندگيتان وارد کنيد،نه تنها باعث ميشودکنترل زندگيتان را دردست بگيريد، بلکه زندگيتان راسرشاراز لذت وهدف خواهد کرد.آيا اين واقعاًآن چيزي نيست که همه ما دنبالش هستيم!؟