چراهای من (1)
این روزها سوالات بیشماری در ذهنم ایجاد شده است و ایجاد می شود! چراهایی که وقتی خوب فکر می کنم می بینم برای همه ی آنها جواب ندارم یا اینکه سالها با یک توجیه خیالی خود را تسکین داده ام. در واقع صورت مسئله را عوض کرده ام اما مسئله بی جواب مانده است. این سوالها از چرایی آمدنم به این دنیا شروع می شود تا سئوالهایی دم دستی تر... سئوال امروزم را سعی کردم اینگونه مطرح کنم: خدایا چرا من امروز این همه خوشبختم؟! تا این لحظه که دارم این پست را می نویسم دارم دنبال دلایل خوشبختی خود می گردم بین کوچکترین چیزهایی که شاید شما مهم ندانید. از لحظه بیدار شدنم در امروز تا این موقع شب که هنوز روزم تمام نشده است. هنوز مانده است تا بر خوشبختی ام بیفزایم. نمی دانید این سئوال چه مغناطیسی دارد اگر هر روز پرسیده شود. قرار نیست خیلی سئوالهای بزرگ یا کلی از خودم داشته باشم که برایش جواب بتراشم! سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است. حالا من همیشه تلاش می کنم روزم را خوب تمام کنم تا فردا از اول صبح با خوشی از خواب بیدار شوم. فکر نکنید هیچ اتفاق تلخی نمی افتد! نه اما ذهن من این اتفاقات تلخ را در خود هضم می کند و بازخوردش احساس خوب خوشبختی می شود. بله ذهن! همین ذهنی که می تواند شما را بدبخت ترین آدم روی زمین بداند. حالا من می خواهم سئوالهای زیادتری از خود داشته باشم . شاید امشب سوالهای فردا را آماده کردم و در دفترچه ی یادداشتی که همیشه همراه دارم نوشتم. باید فردا سئوالهای فوق العاده تری بپرسم با جوابهایی شگفت انگیزتر... این پست یکباره در ذهنم جرقه زد و با خود گفتم شما را هم در خوشبختی امروزم شریک نمایم. منتظر چراهای دیگر در زندگی ام باشید... دوستان خوشبخت من