خــــود بیزاری
حتماً تا بحال پيش آمده كه در رقابت و مسابقه اي قرار بگيريد كه تلاش كنيد به هر قيمتي شده خودتان را كارآمد نشان بدهيد؟! اينكه ما خودمان را به هر قيمت، مقبول ديگران نشان بدهيم جاي اشكال دارد. ترس خوب نبودن، ترس از دست دادن و ترس شكست ميتوانند باعث شوند شما خلاء احساس نماييد و به دنبال رفع اين رفع كمبودها دستاويز هر چيزي شويد تا با آن هويت پيدا كنيد. خط كش خوب بودن يا بد بودن را از خودتان برداريد و سعي كنيد در نمونه خود عالي باشيد. شما اگر درون قوي داشته باشيد خود را نيازمند و چسبيده به يك نفر ديگر نميدانيد.خودتان را با تمام وجود دوست بداريد و واقعيتها و اتفاقات خود را قبول كنيد. اين شرط تغيير در جهت ايجاد اعتماد بنفس و وجود احساس ارزشمندي است.اما تا زماني كه واقعيتهاي خود را قبول نميكنيد با مكانيزمهاي مختلف كه معمولاً ناخودآگاه هستند سعي ميكنيد بگونه اي فرافكني نموده و در واقع خود را به آن راه بزنيد. يا اينقدر ميخوريد كه چاق ميشويد يا اينقدر نميخوريد كه نحيف و بيمار ميشويد. يا سيگاري ميشويد و يا الكلي... در تمام اين موارد و ديگر نمونه ها، شما فكر ميكنيد مسئله ناپديد ميشود. ولي اگر خودتان را دوست داشته و ضعفهاي خود را ببينيد با قدرت جلوي مسائل مي ايستيد و خم به ابرو نمي آوريد. خود را ميپسنديد و هر روز با عشق در آينه به خود نگاه ميكنيد.
دوستي كه مبتلا به چاقي بود و پرخوري زياد و رفتار ناهنجاري هم داشت عقيده داشت كه آدم تا زنده است بايد بخورد و به شكم خودش، ستم نكند! در واقع او داشت با اين كار واقعاً به خود ستم ميكرد تا عقب افتادگيهاي خود را جبران نمايد. او آدمي پرحرف و سيگاري هم بود و هست. ديگران ميگفتند سالهای دور ورزشكار بوده و مربي تيمهاي فوتبال محلي... وقتي شما احساس گناه و سرخوردگي كنيد براي سانسور اين حس، هر كاري ميكنيد تا از زير بار اين فشار روحي نجات پيدا كنيد. دوستي ديگر بود كه در كارش بسيار به خود آسيب ميزد و بي احتياط بود. معمولاً هر چند روز يكبار يا سرماخورده بود و يا جايي از بدنش زخم و آسيب ديده بود. بسيار معترض به شرايط كاري و زندگي اش بود. تنها دليل كارش اين بود خودش را دوست نداشت پس حواسش هم به خودش نبود! خودش را آسيب ميزد تا دلش خنك شود و اعتراض ميكرد تا نقصهاي خود را نبيند.
در مشاوره هايم دختراني ميبينم كه با التماس ميخواهند دوستشان برگردد و ميگويند زندگي اشان معني ندارد و خود را بدون او منزوي و به درد نخور ميدانند! برخي در اين روابط جايگاه خود را تا حد پايين تر از يك انسان ميدانند! و ديگري را بالاتر از يك انسان ميبرند. چه كسي ميتواند در بيرون به شما معني دهد!؟ مادامي كه شما از اعتماد بنفس ضعيفي برخوردار هستيد هر كسي بر شما مسلط ميشود و براي شما نقش قهرمان را بازي ميكند و در ظاهر معنابخش زندگي شما خواهد بود! اين معنا نميتواند معناي ماندگار و اصيلي باشد. اين تنها خود شما هستيد كه انگيزه و هويت بخش خودتان ميشويد. مادراني را ديده ام كه خود را وقف همسر و فرزندان نموده اند و ديگر از خودشان ميل و كششي به زندگي ندارند. آنها معمولاً افسرده و روزها برايشان تكراري و بي معني است. نه به خودشان ميرسند و نه ديگر براي انتخاب خود اهميت قائل ميشوند.مردی به همسرش میگفت من اگر ترا ترک کنم به درد هیچکس نمیخوری و بدون من از بین میروی. خانم او سالها با تفکر بی ارزشی و سرخوردگی زندگی میکرد و باورش شده بود!
به جرات ميتوانم بگويم دليل اكثر ناهنجاريهاي اجتماعي و كج رفتاريهاي افراد ناديده گرفتن واقعيت و خودبيزاري است.ازهمین لحظه بلند شويد و در جلوي آيينه بايستيد و با صداي بلند بگوييد من خودم را دوست دارم. براي خود وقت بگذاريد و به خودتان برسيد. خود را تلف كردن و غرق شدن در خواسته هاي ديگري، وفاداري و عاشقانه بودن نیست! كسي كه به تمايلات شما احترام نميگذارد، شايسته دوست داشتن نيست.خودتان را دوست بداريد تا بتوانيد اين محبت را به همه بخشش كنيد.