اغلب ما لحظات سختي را در زندگي تجربه كرده ايم. تنها مانده ايم، همسرمان ما را ترك كرده است، قدرت پرداخت بدهي هايمان را نداشته ايم، بيكار شده ايم يا يكي از عزيزانمان را از دست داده ايم. در اين مواقع حتي فكر نميكرديم كه بتوانيم تا هفته ديگر دوام بياوريم، اما به هر حال دوام آورده ايم. گاهي دلتنگ و افسرده ميشويم و دنيا را تيره تر از واقعيتش ميبينيم. اينده را سرشار از مشكلات تجسم ميكنيم و با تعجب ميگوييم: چگونه انسان ميتواند با اين مشكلات كنار بيايد؟ احمقانه است كه براي يك مسافرت يك روزه، بار يك ساله همراه ببريم، اما آيا احمقانه نيست كه تمام نگرانيهاي 25ساله آينده زندگي را با خود حمل كنيم و تازه تعجب كنيم كه چرا زندگي اينقدر دشوار است؟ نگراني امروز ما براي مشكلات فردا دردي را درمان نميكند. بار بعد كه نااميد شديد، از خود بپرسيد: آيا هواي كافي براي تنفس دارم؟ آيا براي امروز غذاي كافي دارم؟

ما اغلب اين حقيقت را كه نيازهاي اساسي و مهم ما برآورده شده اند، ناديده ميگيريم. يكي از دوستان، خودش را بدبخت و ورشكست معرفي ميكرد و ميگفت من ديگر به آخر خط رسيده ام! دنيا به آخررسيده است! تمام پولم را از دست داده ام! وقتي از نزديك با او ملاقات داشتم، بسيار جواني با پتانسيل بالا بنظر ميرسيد. اما بطورعجيبي افسرده و نااميد شده بود! او از بدترين جملات توصيفي در شرح حال خود استفاده مي نمود. همانهايي كه من به آنها "استعاره هاي ويران كننده" ميگويم. به او گفتم آيا هنوز ميتواني ببيني!؟ پاسخ داد: "معلومه كه ميتوانم" به او گفتم: يعني ميتواني راه هم بروي!؟ او گفت: "بله كه ميتوانم" به او گفتم: صداي مرا هم كه خوب ميشنوي!؟ او گفت: "بله، ميتوانم هم بشنوم" در نهايت به او گفتم: پس تقريباً تو همه چيز داري! تنها چيزي كه از دست داده اي و تصور ميكني همه چيز است، پول است! خود را با سئوالها به چالش بکشانید.

تصور آدمهاي افسرده خيلي فاجعه آميزتر از واقعيت موجود است و اين آدمها معمولا حال خود را با جملات اغراق آميز منفي بيان ميكنند. يادتان باشد که ذهن ناخودآگاه شما بطور كامل در اختيار بيانات شماست. در واقع ما اغلب مسائل را بيش از اندازه بزرگ ميكنيم. بدترين اتفاقي كه ممكن است رخ دهد، بسيار ناراحت كننده است، اما آخر دنيا نيست. سئوالي كه بايد از خود بپرسيد اين است كه آيا زندگي را بيش از حد به خود سخت نگرفته ام؟! تا به حال متوجه شده ايد كه بخاطر مسئله اي ممكن است يك هفته بد بخوابيد، اما دوست شما حتي يك ثانيه هم به آن مسئله فكر نكند؟! دليلش اين است كه ما اغلب زندگي را به خود سخت ميگيريم، فكر ميكنيم تمام دنيا متوقف شده و ما را زير نظر دارد! اما حتماً اينطور نيست. تازه اگر هم باشد، اصلاً مهم نيست! مهم اين است كه بي شك همه ما به بهترين شكل ممكن زندگي ميكنيم. ما ميتوانيم با بازگشت به گذشته و نگرشي درست درباره مسائل، از دوران سخت زندگي خود درسهاي ارزشمندي بگيريم.

شادترين افراد به سختيها، به منزله تجارب ارزشمند مينگرند و ميدانند كه اين امتحانات سخت، آنان را به انسانهايي باتجربه و شگفت انگیزتبديل ميكند. يكي از بهترين كارها براي شاد بودن، انجام كاري براي ديگران است. نگراني و دلسوزي بيش از اندازه نسبت به خود، نتيجه اشتغال به خويشتن و افزايش حس ترحم است. از همان لحظه اي كه ديگران را شاد ميكنيم، مثلاً يك شاخه گل برايشان ميخريم، باغچه خانه شان را بيل ميزنيم، يا بخشي از وقت خود را به آنان اختصاص ميدهيم، احساس بهتري خواهيم داشت. معمولاْ افسردگی در لحطات بیکاری رخ میدهد. پس خود را مشغول نگه بدارید. وقتي به مشكلات و سختيهاي زندگي حمله ور ميشويم، ميفهميم كه آنها آنقدرها هم مصيبت بار نيستند. پس با ترسهايتان روبرو شويد. وقتي به تجارب تلخ پي مي بريم، آسانتر ميتوانيم با آنها كنار بياييم.


پی نوشت: دوستان عزیز،با من همراه باشید تا در پست بعدی، بیشتر در مورد شادی صحبت کنیم...