فلسفه ي خوشبختی
هركس جدا ازمفهوم كلمه خوشبختي اين واژه را گونه اي از نگاه خود تعريف مي كند.خوشبختي درفلسفه به معني زندگي در حالت خشنودي و هماهنگي كامل است وبا درست زندگي كردن و سئوال چگونه درست زندگي كنيم آغاز مي شود.خوشبختي آزاد بودن از اجبارهاي بروني و به ويژه رهايي ازاين اجبارها و موقعيت هايي است كه مي توانند درد و ناراحتي ايجاد كنند."ارسطو"خوشبختي راهدف نهايي همه ي كوشش ها و كردارانسان مي داند.ايشان خوشبختي واقعي رادر نگرش درست، ژرف انديشي و درنگ در اعمال دانسته و خوشبخت واقعي را يك خردمند مي داند زيرا او اين توانايي را دارد كه فريب نمود دنيا را نخورد و به بود دنيا بپردازد.به دانش و شناخت رو كند.
براي"اپيكور"خوشبختي در لذت و كام يابي خلاصه مي شود.اما از نگاه او اين كاميابي و لذت به معني لگام گسيختگي حسي و شهواني نيست.بلكه بيشتر به مفهوم نبود ناكامي، بي ميلي و بي احساسي يا درد است.هدف اصلي مكتب لذت باوري اين فيلسوف احساس زندگي خوب و آرامش رواني است.نه مرگ و نه خدايان مي توانند در چنين لذت جويي موثر باشند. زيرا بنا بر باوراو خدايان در زندگي انسانها دخالت نمي كنند ومرگ هم به عنوان پايان حس بودن انسان، زماني هستي دارد كه انسان به نيستي پيوسته و ديگر فاقد هرگونه آگاهي است.تا هنگامي كه انسان داراي هستي است مرگ براي او وجود يا هستي ندارد. براي اپيكور بي دردي وبالاترين درجه ي كاميابي و لذت هم معنا هستند.اوهر كس را پاسخگو، مهندس و سازنده ي خوشبختي خود مي داند. رواقيون يوناني و رومي در زمينه ي خوشبختي به گونه ي ديگري مي انديشند و براين باورند كه فضيلت اخلاقي يگانه ضامن خوشبختي است. زيرا اين فضيلت اخلاقي است كه انسان را به خودكفايي مي رساند و انسان فقط از اين راه مي تواند به آزادي از اجبارها و نيازها برسد.رواقيون هم مانند اپيكور زندگي بي بند و بار و سرشار از تجمل و كامجويي را رد كرده و براي آنها نيز آرامش رواني بسيار مهم است و مي كوشند كه با انزوا و پارسايي و كشتن هوس در خود به آن برسند.
اگربه سرنوشت و تقدير معتقد و براين باوريم كه همه چيز برايمان از آنگاه كه زاده شديم بدون دخالت ما از پيش تعيين شده است وما درحالت انفعال تمام به سر مي بريم، ديگر خوشبخت شدن كاملاً بي معني مي شود.چون آنچه از پيش تعيين شده و هستي يافته است ديگر نياز به شدن وهستي يافتن ندارد.افزون براين ما درحالت افعال و بي اختياري تمام خود با اين باور، خواه ناخواه فقط چنان مي كنيم كه سرنوشت ازپيش معين شده به ما دستورمي دهد.دراين صورت ديگر نيازي نيست كه يافته را بجوييم وهر گونه كوشش در اين زمينه، تلاشي بيهوده و هدر كردن انرژي خواهد بود.
دنبال خوشبختي گشتن مي تواند اين معني را هم داشته باشد كه ما خوشبختي را داشته ايم و اكنون آن را گم كرده ايم و مي توانيم با انديشه، تحمل و كردار درست و خردمندانه آنچه را كه از دست داده ايم بارديگر بدست آوريم. به ديگر سخن، كليد كاخ خوشبختي و سياهچال شوربختي در دست خودمان است. روش ويژه " واتسلاويك" در بيشتر آثارش اين است كه كه بدون لاف زدن از اعجاز، آيينه اي در برابرمان مي گذارد و ما را وامي دارد پيش از گله كردن از بخت و اقبال، كمي به چگونگي رفتار خود انديشيده تا ببينيم كه بيشتر ناراحتي هاي ما از خود ما سرچشمه و ما خود در شوربخت كردن خودمان نقش بزرگي داريم. اين فيلسوف حقايقي را كه مطرح مي كند با شوخي و و طنز مي گويد و تلخي آنها را با شيرين زباني مي گيرد. زيرا به خوبي مي داند كه خوردن داروي تلخ نه تنها خوشايند نيست بلكه بسيار سخت و ناگوار هم هست و تلخي دارو مي تواند دليل نخوردن آن شود.
يك پيشنهاد:به آنهایی كه می خواهند با فلسفه بطور رمانی شيرين و ساده آشنا شوند پيشنهاد مطالعه كتاب دنياي سوفی اثر يوستين گردر را می نمايم كه ما را تا قرن حاضر با فيلسوفان و نظريه های آنها آشنا می سازد.