قصه نيستم كه بگويی
نغمه نيستم كه بخوانی 

صدا نيستم كه بشنوی
يا چيزی چنان كه ببينی
يا چيزی چنان كه بدانی

من درد مشتركم

مرا فرياد كن

درخت با جنگل سخن می گويد
علف با صحرا

ستاره با كهكشان 

و من با تو سخن می گويم
نامت را به من بگو 

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو 

قلبت را به من بده
من ريشه های تو را دريافته ام 

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهايت با دستان من آشناست...